محمد بن حسين البيهقي

876

تاريخ بيهقى ( فارسي )

بزرگ نبشته آيد كه چنين حالى افتاد ، هر چند اين خبر به دو رسيده باشد ، تا آنچه او را فراز آيد 1 درين باب بجواب بازنمايد . گفت « صواب است » و استادم را مثال داد تا نبشته آيد . و قوم دل امير خوش كردند و هر كسى نوعى سخن گفتند و بندگى نمودند و مال و جان پيش داشتند 2 و بازگشتند . و بوزير درين معنى نبشته آمد سخت مشبع 3 و رأى خواسته شد . پيش ازين در مجلس امير بباب تركمانان و سستى و حقارت ايشان بدانچه گفتندى منع نبود ، پس از اين حادثه كس را زهره نبودى كه سخن ناهموار 4 گفتى ، يك‌دو تن را بانگ برزد و سرد كرد 5 و سخت با غم 6 بود . و درين بقيّت ماه رمضان هر روزى بلكه هر ساعتى خبرى موحش 7 رسيدى ، تا نامهء صاحب بريد نشابور رسيد بو المظفّر جمحى نبشته بود كه « بنده متوارى 8 شده است و در سمجى 9 مىباشد . و چون خبر رسيد به نشابور كه حاجب بزرگ را با لشكر منصور چنان واقعه‌يى افتاده است در ساعت سورى زندان عرض كرد 10 ، تنى چند را گردن زدند و ديگران را دست بازداشتند 11 ، و وى با بو سهل حمدوى بتعجيل برفت ، و بروستاى بست 12 رفتند . و هر كسى از لشكر ما كه در شهر بودند بديشان پيوستند و برفتند و معلوم نگشت كه قصد كجا دارند 13 و بنده را ممكن نشد با ايشان رفتن ، كه سورى به خون بنده تشنه است ، از جان خود بترسيد و اينجا پنهان شد ، جايى استوار و پوشيده ، و هر جايى كسان گماشت آوردن اخبار را تا خود پس ازين چه رود و حالها بر چه قرار گيرد . چنان كه دست دهد 14 ، قاصدان فرستد و اخبار بازنمايد 15 و آنچه مهم‌تر باشد به معمّا 16 بوزير فرستد تا بر رأى عالى عرضه كند . » امير چون اين نامه بخواند غمناك شد و استادم را گفت : چه گويى تا حال بوسهل و سورى چون شود و كجا روند و حال آن مالها چون گردد 17 ؟ گفت : خداوند داند كه بوسهل مردى خردمند و با رأى است و سورى مردى متهوّر و شهم 18 ، تدبير خويش بكرده باشند يا بكنند ، چنان كه دست هيچ مخالف بديشان نرسد . و اگر ممكن‌شان گردد ، خويشتن را بدرگاه افگنند از راه بيابان طبسين 19 از سوى بست ، كه 20 بر جانب روستاى بست رفته‌اند . پس اگر ضرورتى افتد ، نتوان دانست كه بكجا روند امّا به هيچ